|
قصه عشق
|
|
|
شب به اون چشمات خواب نرسه
به تو می خوام مهتاب نرسه
بریم اونجا ، اونجاكه دیگه
به تودست آفتاب نرسه
عاشقت بودن عشق منه
اینو قلبم فریاد می زنه
گریه ی مستی داره صدام
این صدای عاشق شدنه
قصه ی عشقت باز تو صدامه
یه شب مستی باز سر رامه
یه نفس بیشتر فاصلمون نیست
چه تب وتابی باز تو شبامه
تو كه مهتابی تو شب من
تو كه آوازی رو لب من
اومدی موندی شكل دعا
توی هر یارب یارب من
..
|
|
|
|
| |
|
اعتماد
|
|
|
و عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد
می کنیم ، بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری ! ، بعد از چند روز به
دوستی ، بعد از چند ماه به همکاری ، بعد از چند سال به همسایه ای ... اما
بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
|
|
|
|
| |
|
لالایی
|
|
|
می خوام با آهنگ صدام برات یه لالایی بگم
یه قصه از من و تو و یه عشق رویایی بگم
تو قصه فرهاد بشم برم به کوه بیستون
اسمتو اونجا بزنم با قلمی به رنگ خون
لالالالا گل بهار، چشماتو روی هم بذار
از توی شهر قصه ها، برام یه دسته گل بیار
شقایق و لاله و رز، که رنگ عاشقی باشه
کنار اون، بنفشه و مریم و رازقی باشه
لالالالا، سبد سبد گلای اطلسی و ناز
یادت نره، دوست دارم باشه میون ما یه راز
ممکنه دیو قصه ها، به ما حسادت بکنه
بیاد میون من و تو، بخواد خیانت بکنه
دیو اگه بین ما اومد، با هم هم آغوش می شیم
از توی قصه می ریم و، براش فراموش می شیم
می ریم تو شهر پریا؛ اونجا فقط یه رنگیه
کی می تونه به من بگه، عاشق شدن چه رنگیه؟
این عشق پنهونی باشه، میون ما با پریا
یواشکی و بی صدا، ساده و صاف و بی ریا
وقتی هم آغوش شدیم، دست بکشم توی موهات
شونه کنم تا خود صبح، کمون ناز ابروهات
رو پلکای قشنگتو، برات نوازش می کنم
پیشونی بلندتو، با بوسه نازش می کنم
تو بوسه غرقت می کنم، تا جایی که دیوونه شی
جایی بری که تا ابد، زندونی میخونه شی
صد تا دوست دارم می گم با تیک تیک ثانیه ها
هزار دفعه می بوسمت تا بگذرن دقیقه ها
دقیقه ها می رن و تو خوابای رنگی می بینی
سبد سبد شکوفه و گلای رنگی می چینی
لالالالا یه گلدون و هزار تا شاخه تا ابد
میون شاخه ها می شی، یه تک گل و یه سر سبد
لالالالا دوست دارم، همیشه پیشت می مونم
سرود این لالایی رو کنار قلبت می خونم
|
|
|
|
| |
|
جالب
|
|
|
هي فلاني ، زندگي شايد همين باشد، يک فريب ساده و کوچک آن هم از دست عزيزي که تو دنيا را جز براي او جز با او نمي خواهي! من گمانم زندگي بايد همين باشد...
|
|
|
|
| |
|
هفت سین
|
|
|
این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم
سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
سیاه دانه به رنگ چشم هایت
سرکه با یاد ترشی آلوچه هایت
سیب با یاد مهربانیت
سکه با یاد درخشش قلبت
سیر با یاد آرزوی سلامتیت قرآن با یاد قرآن کوچیک حافظ با یاد یادگاری ماهی با یاد هدیه آینه با یاد یکرنگی
دوستت دارم
|
|
|
|
| |
|
جالب
|
|
|
پدر داشت روزنامه مي خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت و گفت : پدر بيا بازي کنيم پدر که بي حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد. پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتي آدمها درست بشن دنيا هم درست ميشه.
|
|
|
|
| |
|
قهوه نمکی
|
|
|
اون دختر رو توی یک مهمونی ملاقات کرد، خیلی برجسته بود، خیلی از
پسرها دنبالش بودند؛ اما خودش خیلی ساده بود و هیچکس بهش توجه نمی
کرد.
آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد،
دختر شگفت زده شد؛ اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر
عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد،
“خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”
یکدفعه
پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفاً یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه
ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد؛ اما اون نمک رو ریخت توی
قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ
داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست
داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می
خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم
که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد.
دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه
دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق
خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به
صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر
متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه،
خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی!
بعد قصه مثل تمام داستان های عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج
کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه
یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می
کنه.
بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن
گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها
دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی
استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود
حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه!
خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که
به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت
بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه
نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای
تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم
هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور
باشم دوباره قهوه نمکی بخورم. اشک هاش کل نامه رو
خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید: “مزه
قهوه نمکی چیست؟” اون جواب داد: “شیرینه”
|
|
|
|
| |
|
گریه نکن عزیزم
|
|
|
دلت تنگ است میدانم ، قلبت شکسته است می دانم ، زندگی برایت عذاب است
میدانم ، دوری برایت سخت است میدانم … اما برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم …
گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ، گریه نکن که
چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد … آرام باش عزیزم ، دوای درد تو گریه
نیست!
بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ، با گریه خودت را آرام نکن …!
با تنهایی باش اما اشک نریز ، درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که تنهایی!
گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند .! گریه نکن چون گریه تو را به
فراسوی دلتنگی ها میکشاند ! گریه نکن که چشمهایم طاقت این را ندارند که آن
اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت ببینند ، و دستهایم طاقت این
را ندارند که اشکهای چشمهایت را از گونه هایت پاک کنند .! گریه نکن که من
نیز مانند تو آشفته می شوم!
گریه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم!
حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن خیس و خسته شود؟
ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ، اگر من تمام وجودت می باشم ،اگر مرا
دوست میداری و عاشق منی ، تنها یک چیز از تو میخواهم که دوست دارم به آن
عمل کنی و آن این است که دیگر نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند!
زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد ، آن اشکهای پر از مهرت را درون
چشمهای زیبایت نگه دار ، بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند …
عزیزم گریه نکن چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد!
وقتی اشکهایت را میبینم غم و غصه به سراغم می آید!
وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید !
وقتی اشکهایت را میبینم ، از زندگی ام خسته می شوم!
وقتی اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ، بغض
آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق خسته از پرواز !
گریه نکن عزیزم… آرام باش عزیزم … سرت را بر روی شانه هایم بگذار عزیزم و
درد و دلهایت را در گوشم زمزمه کن عزیزم … من می شنوم بگو درد دلت را
عزیزم!
|
|
|
|
| |
|
یلداتون مبارک
|
|
|
روي گل شما به سرخي انار شب شما به شيريني هندوانه خندتون مانند پسته و عمرتون به بلندي يلدا یلداتون مبارک ...
|
|
|
|
| |